<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://mahdi_talabe.loxblog.com</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com</link>
<description>طلبه ی ناچیز</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>داستانی جالب از حضرت زهرا(س)</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-جالب-از-حضرت-زهراس</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-جالب-از-حضرت-زهراس</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی &laquo;راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است&raquo;، پس او را به منزل حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) رفت و از ایشان کمک خواست.حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمود:  ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود  از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن بند را گرفت و به مسجد آمد.  پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد:  ای پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله)، فاطمه (سلام الله علیها) این گردن بند را به من احسان نمود  تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم.پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریست.  عمّار یاسر با اجازه پیامبر (صلی الله علیه و آله) گردن بند را از پیرمرد خرید.عمار پس از خرید گردن بند،  گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تقدیم کن ، خودت را هم به او بخشیدم.  پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید.غلام نزد فاطمه (سلام الله علیها) آمد و آن حضرت گردن بند  را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید.حضرت فاطمه (سلام الله علیها) راز این خنده&zwnj; را پرسید.  غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد،  چون گرسنه&zwnj;ای را سیر کرد، برهنه&zwnj;ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده&zwnj;ای را سوار نمود،  بنده&zwnj;ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دلنوشته</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/دلنوشته-3</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/دلنوشته-3</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
در صحن و سرایــت همه جا دیــده گشودم 
جایـی ننوشتــه است گنــه کار نیایــد . . &hearts;&bull;٠&middot;  السلام علیـک یا علی بـن موسی الرضــا علیه السلام]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ام البنین مادر حضرت عباس</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/ام-البنین-مادر-حضرت-عباس</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/ام-البنین-مادر-حضرت-عباس</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
مادر سقای دشت کربلا ، ام البنین باغبان گلشن خیرالنّساء ، ام البنین &hearts;&bull;٠&middot; حضرت ام البنین در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشیر به مدینه بازگشت و ام البنین را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنین گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه هایم و آنچه زیر آسمان است فداى ابا عبد الله علیه السلام، از حسین برایم بگو .  ایام شهادت حضرت ام البنین سلام الله علیها را به پیشگاه مهدی موعود (عج) و تمام شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ایت الله بهجت در مورد گناه (خیلی کوتاه)</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/ایت-الله-بهجت-در-مورد-گناه-خیلی-کوتاه</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/ایت-الله-بهجت-در-مورد-گناه-خیلی-کوتاه</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>علامه جعفری داستان</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/علامه-جعفری-داستان</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/علامه-جعفری-داستان</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
داستان کوتاه
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من ! راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!! ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند : چنان لطف او شامل هر تن است که هر بنده گوید خدای من است چنان کار هرکس به هم ساخته که گویا به غیری نپرداخته]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانی کوتاه و جالب</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-کوتاه-و-جالب</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-کوتاه-و-جالب</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
گفت : " فقط دعا كنید پدرم شهید بشه!" خشكم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟ گفت:آخه بابام موجیه! گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاكنم شهید بشه؟ آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میكنه منو و مادر و برادرم رو كتك میزنه! ، امامشكل ما این نیست! گفتم: دخترم پس مشكل چیه؟ گفت: بعداینكه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه كاری كرده شروع میكنه دست و پاهای هممون را ماچ میكنه و معذرت خواهی میكنه. آقا ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم. آقا جان تو رو خدا دعا كنید پدرم شهید بشه]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانی از جبهه</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبهه</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبهه</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;


نصف  شب کوفته از راه رسید، دید تو چادر جا نیست بخوابه، شروع کرد سر و صدا،مگه  اینجا جای خوابه؟ پاشید نماز شب بخونید، دعا بخونید. ما هم تحت تاثیر  حرفاش بلندشدیم و اجبارا مشغول عبادت شدیم، خودش راحت گرفت خوابید.

شادی روح مطهر شهید بدیعی صلوات..

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانی از جبهه_داستان کوتاه</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبههداستان-کوتاه</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبههداستان-کوتاه</guid>

<description><![CDATA[




فرهاد، شبها تا دیروقت بیدار می ماند او برای اینکه نور لامپ باعث ناراحتی  خانواده اش نشود شمع کوچکی روشن می کرد و تا نیمه های شب بیدار می ماند و  قرآن می خواند. گاهی از او پرسیدم :&laquo;تا نیمه شب چه می خوانی؟&raquo; لبخندی زد و  می گفت :&laquo;هیچی! درس های دانشگاهی ام را مرور می کنم&raquo;.   شهید فرهاد مروتی
منبع : سایت صبح]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانی از جبهه_داستان کوتاه</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبههداستان-کوتاه-1</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/داستانی-از-جبههداستان-کوتاه-1</guid>

<description><![CDATA[




عروسی من شهادت است در حجله ی سنگر،غرش توپها ورعد خمپاره ها عقد مرا  خواهند خواندوبا پوششی از نقل سرب که بر سرم میبارد از شوق شهادت برخود  میبالم و هنگامی که وارد سنگرشدم خمپاره مرا به معشوقم میرساند .
هنگامی که به معشوقم رسیدم دیگر نمیدانم...

ودر آخرکه تابوتم گلباران میشود ،در میان آن همه شورو عشق پیامم را برای شما می سرایم

که امام را تنها نگذارید

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیل الله

دست نوشته ای از شهید علی محمدی]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فرمانده پس كو آن خنده هايت؟!!!</title>
<link>https://mahdi_talabe.loxblog.com/فرمانده-پس-كو-آن-خنده-هايت</link>
<guid>https://mahdi_talabe.loxblog.com/فرمانده-پس-كو-آن-خنده-هايت</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود&nbsp;...
&nbsp;
سرت را بالا بگیر...
&nbsp;
به چه می اندیشی؟
&nbsp;
از چه دلگیری؟&nbsp;...&nbsp;راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند
&nbsp;
شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟
&nbsp;
خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید
&nbsp;
آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.
&nbsp;
حالا خودمانیم حاجی،
&nbsp;
بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟
&nbsp;
رفتی که آزادی داشته باشیم؟
&nbsp;
رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر
&nbsp;
و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟
&nbsp;
رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند
&nbsp;
و جشن های آنچنانی؟
&nbsp;
رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند
&nbsp;
دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟
&nbsp;
حاجی جان ؛
&nbsp;
جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته&nbsp;!
&nbsp;
جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره
&nbsp;
و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!
&nbsp;

&nbsp;
جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را
&nbsp;
تی شرت های مارک دار گرفته
&nbsp;
(بعضا آب رفته اند) !
&nbsp;
پسرانمان زیر ابرو بر میدارند&nbsp;!
&nbsp;
دخترمان ابرو تیغ میزنند&nbsp;!
&nbsp;
اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ،
&nbsp;
پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!
&nbsp;
حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را
&nbsp;
اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند&nbsp;!
&nbsp;
حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت
&nbsp;
و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و
&nbsp;
دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که
&nbsp;
زیبا شوند&nbsp;... !!!اینجا به کسی بگویی&nbsp;:
&nbsp;
خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود
&nbsp;
که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟
&nbsp;
ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟
&nbsp;
اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،
&nbsp;
حرمت نگه دارید.
&nbsp;
تو را میکشند...به همین سادگی
&nbsp;
اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،
&nbsp;
تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...
&nbsp;
به همین سادگی
&nbsp;
داغ بر دلم مانده&nbsp;...
&nbsp;
و من مات و مبهوت از این همه شجاعت
&nbsp;
که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش&nbsp;!
&nbsp;
اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند
&nbsp;
به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک&nbsp;!
&nbsp;
اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد
&nbsp;
بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند:
&nbsp;
زهرمار ! داد نزن سرمون رفت&nbsp;!!!
&nbsp;
منبع:صبح امید(http://www.tajbakhshiyan1.loxblog.com/)
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:53:46 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

